بنفش

بنفش
آخرین مطالب
آخرین نظرات
۳۱
مرداد ۹۵

:tulip::tulip::tulip:
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺪﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﺸﻮﻧﺪ ﺑﺮﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ!

ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ می شوند ﺗﺎ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻨﻨﺪ...

کاﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﻗﻨﺪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ، ﭼﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﮑﻨﻨﺪ، ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۶
سیامکِ ...
۲۷
مرداد ۹۵

کاش دو قلب داشتم
دو قلبی عاشقِ تو می‌شدم
یکی برایِ آن‌که بزنی
بشکنی..
بروی
یکی را ببری
که دلَ‌ت نگیرد
دل‌تنگ نشوی...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۶
سیامکِ ...
۲۴
مرداد ۹۵

اگر خریدنی بود می خریدم!

برای مادر؛ کمی جوانی

برای پدر؛ عمر دوباره
و برای خودم؛
خنده های کودکی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۰۵
سیامکِ ...
۲۳
مرداد ۹۵

اگه خاطر کسیو نتونستی
از خاطرات پاک کنی ..
بدون که همیشه توو خاطرشی..!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۸
سیامکِ ...
۱۸
مرداد ۹۵

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۲۷
سیامکِ ...
۱۷
مرداد ۹۵

می شود انقدر تلخ نباشی؟
مگر چه می خواهد از تو؟
روزی یک وعده صبح بخیر گفتن چقدر از وقتت را می گیرد؟
یک شاخه گل هدیه خریدن چقدر از سرمایه ات کم می کند؟
یک دوستت دارم بگو،
باور کن این غروری که سنگش را با افتخار به سینه میزنی،
لذیذتر از دیدن لبخند کسی که تو را عاشقانه می پرستد نیست...
این غرور فقط ما را تنها تر می کند.
یعنی بیشتر از این می خواهی تنها شوی؟
بگذار وقتی گوشی اش را نگاه میکند،
تماس های از دست رفته ی تو را ببیند،
دلش ضعف برود،
مثل بچه ها بالا و پایین بپرد،
کیف کند که تماس از دست رفت ولی رابطه از دست نرفته.
رابطه ای که هرچند از نظر تو دوست داشتن ساده ای باشد،
اما برای او، تمام زندگیست.
می شود انقدر تلخ نباشی؟
مثلا جمعه ها دم غروب تنهایش نگذاری.
مگر سه چهار تا خیابان قدم زدن چقدر خسته ات می کند؟
می توانی هفته ای یکبار،
بی خبر جلوی دانشگاه منتظرش بمانی.
ولی نمی توانی بفهمی که وقتی می فهمد
برنامه کلاس هایش را از حفظی،
انگار دنیا را به او دادی.
تا به حال چند بار آرزو کرده ای که دنیا مال تو باشد؟
خب حالا که خودت دنیای کس دیگری شده ای،
چرا خساست به خرج می دهی
و این خود لعنتی را از او دریغ می کنی؟
ساعت ها، روزها، هفته ها،
بدون آنکه خبری از او بگیری

با خیال آسوده
و با حسی فاتحانه به زندگی ادامه می دهی،
بی خبر از آنکه که فکر کردن به تو،
آنقدر ذهنش را مشغول کرده
که نه می تواند کتابی بخواند،
نه گردش برود، نه خواب راحتی بکند،
و نه حتی یک لحظه از ته دل بخندد.
لعنتی،
لا اقل یک ذره انصاف داشته باش
و کمی به او فکر کن.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۰
سیامکِ ...
۱۷
مرداد ۹۵

ﺣﺮﻑ ﺩﻟـــﺖ ﺭﺍ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺰﻥ
ﺍﮔﺮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮔﻔﺘﯽ ...

ﺍﺳﻤﺶ " ﺣـــﺮﻑ ﺩﻝ" ﺍﺳﺖ...
ﺍﮔﺮ ﻧﮕﻔﺘـــﯽ...

ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯽ ﺷـﻮﺩ...
"ﺩﺭدِ" ﺩﻟـــﺖ ....!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۹
سیامکِ ...
۱۷
مرداد ۹۵

میانِ لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رخت
اندام زنی پیداست
که تمام زنانگیش
درچمدان عروسیش جا ماند
و بی هیچ بوسه ای
خسته از شب های تکراری
هر صبح به بیداری رسید,
در آشپزخانه ای تب دار
آرزوهایش ته گرفت
و قُل قُلِ کتری
عاشقانه ترین ملودی اش شد
موهایش در تشنگی پژمرد
و دریک تشت پر از کَف و تنهایی
چنگ می زد به دلش
یقه چرکی که بوی غریبه میداد..
و هرشب با لبخند, منتظر غریبه ای می ماند
که اسمش در شناسنامه اش بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۰
سیامکِ ...
۱۱
مرداد ۹۵


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۱
سیامکِ ...
۱۰
مرداد ۹۵

تو را

چه کسی اسرافت می کند

در حالی که من

به ذره ذره تو

محتاجم ....
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۰
سیامکِ ...
۱۰
مرداد ۹۵

«ﻗﺎﻟﯽ» ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ «ﺯﻧﺪﮔﯽ»
ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽﺑﺎفی
ﻭ ﻣﻦ ﻣﯽﺑﺎﻓﻢ
ﻭ ﺍﻭ ﻣﯽﺑﺎﻓـﺪ،
ﻣﯽﺑﺎﻓﯿﻢ ﻭ ﻧﻘـﺶ ﻣﯽﺯﻧﯿﻢ …

ﺩﺍﺭِ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺧُـﺪﺍ ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﺮﺩ،
ﻫﺮ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ ﮔﺮﻩﺍﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺯﺩ ﻭ ﺭنگی ﻭ ﻃﺮﺣﯽ،
ﺁﻣﯿﺰﻩ‌ﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﻧﺎﺯیبا،
ﺳﺎﯾﻪ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﺛـﻮﺍﺏ ...

ﮔﺮﻩ ﺗـﻮ ﻫﻢ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ،
ﻃﺮﺡ ﻭ نقشت ﻧﯿﺰ …
ﻭ ﻫـﺰﺍﺭﻫﺎ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﺑﺮ ﻓﺮﺷﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺯﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﮔﻮﺷﻪ‌ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺑﺎﻓﺘﻪ‌ﺍﯼ!

ﮐـﺎﺵ ﮔﻮﺷﻪ‌ﺍی ﺭﺍ ﮐﻪ «ﺳﻬـﻢ» ﺗﻮﺳﺖ،
«ﺯﯾﺒـﺎﺗﺮ ﺑﺒﺎﻓﯽ» ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۶
سیامکِ ...
۰۸
مرداد ۹۵

من

شهریور 94

نمایشگاه دفاع مقدس

شهر صوفیان

بعد از اتمام کار آماده سازی و قبل از شروع به کار نمایشگاه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۴
سیامکِ ...
۰۶
مرداد ۹۵

هیچکس از آینده خبر ندارد،مردی ک امروز با عجله توی مترو ازتو ساعت پرسید،شاید یک ماه بعد او را به نام کوچک صدا بزنی.
شاید دختری ک امروز با او قدم میزنی و بستنی میخوری چند سال بعد خسته و کالسکه به دست از روبه رو به سمتت بیاید و تو سرت توی کیفت باشد و با تنه از کنارش رد شوی. شاید او برگردد تو هم برگردی، یک ثانیه به هم خیره شوید و یک سال خاطره زنده شود.
اصلا شاید او از خستگی برنگردد و به پسرش توی کالسکه خیره شود تا اطمینان پیدا کند ک بیدار نشده باشد و تو همچنان دنبال کاغذ حسابهای شرکت توی کیفت باشی.
امروز شاید علاقه عجیب و شدیدی به موهای بلوند داشته باشی و چند سال بعد موهای مشکیت را با دست از جلوی صورتت کنار بزنی و ظرفی را ک آب کشیدی توی ابچکان بگذاری.
هیچ کس از آینده خبر ندارد.
شاید امروز از این ک او دیگر نیست،از اینکه رفته است، توی تاریکی هق هق کنی و دوسال بعد روی نیمکت های پارک ملت به آمدنش از دور با لبخند نگاه کنی،نزدیک ک شد با خنده بگویی: باز ک دیر کردی!
شاید همچنان توی اتاقت باشی و فکر کنی حست چقدر شبیه دوسال پیش،همین موقع است.
فهمیدی میخواهم چه بگویم؟
نه،نمیخواهم بگویم همه دردها فراموش میشود.
نمیخواهم بگویم حتماً زمان کسی را که امروز دوست داری از یادت میبرد.
نمیخواهم بگویم کسی ک امروز کنار توست دوسال بعد میرود.
خواستم بگویم "تغییر" شاید نام دیگر "زندگی" باشد.
خواستم بگویم بس کن.
دست بردار از این ک فکر کنی همه چیز را باید تو درست کنی.

دست بردار از این ک فکر کنی همیشه تو مدیر زندگیت هستی.
اینقدر برای فردا،برای یک سال بعد، برای بودن با فلانی، برنامه نریز.
نخواه ک همه چیز همانطور پیش برود ک میخواهی.
خواستم بگویم خیلی چیزها دست تو نیست و اصلا این چیز بدی نیست.
این طوری میتوانی با خیال راحتتر چاییت را کنار پنجره بنوشی و مطمئن باشی زندگی آن قدرهاهم دست و پا چلفتی نیست.
تورا میبرد آن جا ک باید.
خواستم بگویم این قدر مطمئن نباش به حس و حال امروزت ک همیشه میماند.
خواستم بگویم شاید "تغییر" نام دیگر "زندگی" است.
پس بهترین آهنگ و بهترین لباست را برای همین ثانیه از زندگیت آماده کن.
چون هیچکس از آینده خبر ندارد.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۱
سیامکِ ...
۰۶
مرداد ۹۵

مادرم یک بانوی خانه دار است...
.
عصر ها چای خوشرنگش دم است...
.
کنارش یک لبخند شکلاتی هم چاشنی رنگ های خانه می کند...
.
شاید فقط اوست که فکر می کند همه چیز خوب میگذرد...
.
نگرانی هایش، تلفن های کجایی اش...
.
راستش را میدانی فقط برای او مهم است کجا باشم...
.
نمیدانم شاید مزیت های خانه داریست...
.
آخرش مادرم یک بانوی خانه دار است...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۸
سیامکِ ...
۰۵
مرداد ۹۵

مادربزرگ می گفت چربی را برایم قدغن کرده اند، نمک، قند، گوشت، همگی برایم قدغن شده، یکباره بگویید خدایی نکرده بمیرم راحت شوم!
او نمی دانست که من خاطره را قدغن کردم، عکس را قدغن کردم، عطر را، آهنگ را، نگاه را، آیینه را، حالا هم هزاران سال است که مرده ام...
اما هنوز راحت نشده ام!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۳
سیامکِ ...
۰۵
مرداد ۹۵

دختر گفت: تو آدم خوبی هستی. ولی در زندگی " خوب بودن " به هیچ دردی نمی خورد.
مرد گفت: مگر خودِ تو خوب نیستی؟
دختر: من؟ نه اصلا. با همین سن فهمیده ام که مردم وقتی می خواهند بگویند یک نفر خر و بی عرضه است، میگویند "چه آدمِ خوبی است"...!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۱
سیامکِ ...
۲۹
تیر ۹۵

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۸:۳۵
سیامکِ ...
۱۷
تیر ۹۵


یک ماه جرعه‎جرعه تو را یاد کرده‎ایم 
 دل را به اشتیاق تو آباد کرده‎ایم 
 
یک ماه دست‎های دعا بوده‎ایم ما 
یک ماه میهمان خدا بوده‎ایم ما 
 
یک ماه ماه دیده و خورشید دیده‎ایم 
یک ماه از تو گفته واز تو شنیده‎ایم 
 
یک ماه از حلال چو پرهیز کرده‎ایم
دندان پی حرام کجا تیز کرده‎ایم؟
 
ماهی که رفت ماه شگفت جهادهاست
آری نبرد، روزه و افطار، فتح ماست
 
از تابش نماز علی ماه روشن است 
در نور خطبه‎های ولی راه روشن است 
 
با دشمنان بگو: هوس خام کرده‎اند
بیهوده رو به لشکر اسلام کرده‎اند
 
حاشا که بیم حمله احزابمان برد 
حاشا که پشت سنگر خود خوابمان برد
 
ما وارثان سلسله‎های رشادتیم
ما راهیان قافله‎های شهادتیم
 
با ما فقط حساب تفنگ و خشاب نیست 
 با ماست آنچه قدرت آن در حساب نیست
 
بنگر که خون روان شده از کربلا به شام
آخر تمام می‎شود این کار ناتمام 
 
گیریم دشمن است چو عمرو بن عبدود 
این نسل حیدرست که از راه می‎رسد
 
بوی ظهور می‎رسد، ایمان، وطن شده است
این لشکر علی ست که خیبر شکن شده است 
 
هر چند شعب از دم احمد ، بهشت ماست 
این بار فتح خیبر نو، سرنوشت ماست 
 
بدر است ماه و حضرت خورشید می رسد 
بدر است ماه و عاقبت آن عید می رسد 
 
بدر است ماه و می رسد آن عید عیدها
بدر است ماه ها همه، با این  شهیدها 
 
تحریم و بیم کی به دل ما اثر کند؟ 
کی وسوسه ز کوی دل ما گذر کند؟ 
 
ای در صف نبرد نشسته دودل مباش
دریا ببین و بستۀ این آب و گل مباش
 
ای در صف نبرد نشسته، به پا بایست
چون مردهای مرد، در این کربلا بایست
 
ای در صف نبرد! به میدان شتاب کن
قدری به جای گفتن یا لیتنا بایست
 
دنیا و اهل آن همه گر مانعت شوند
چون حر غیور باش و برای خدا بایست
 
وای تو گر امید ببندی به شرق و غرب
با قبله باش و بر سر این مدعا بایست
 
 
 
با دشمنان صریح چو شمشیر دم بزن
هرکس اسیر فتنه شد او را قلم بزن
 
پایت اسیر دست عصای کسان مباد
دستت به پای خواهش از این و از آن مباد
 
جزآفتاب، پابه رکاب کسی مباش
هم‎آسمان پر زدن کرکسی مباش
 
بر خان خاءنان به جویی نان رضا مده
این نان بهانه‎ایست به اینان بها مده
 
برخی چه  لقمه‎ها که گلوگیر می خورند 
خوبان ولی به شام بلا تیر می خورند 
 
اهل رفاه و بزم که در ناز و نعمت‎اند
کی غمگسار ملت و کی اهل خدمت‎اند؟
 
دیروز خرده کاسب تحریم بوده‎اند
امروز نیز کاسب تسلیم و ذلت‎اند
 
سرمست از حقوق نجومی خویشتن
آخر چگونه در طلب حق ملت‎اند؟
 
ای دوستان که در صف اول نشسته‎اید!
مردم هنوز چشم به راه عدالت‎اند
 
این مردم صبور که در پای انقلاب
خون داده اند و اهل جهاد و رشادت‎اند
 
این مردم صبور که تحریم دشمنان
از ره نبردشان و هنوز اهل غیرت‎اند
 
 
 
 آسان به کف نیامده این عشق و اعتماد
بر ریشه‎های باورشان تیشه‎ای مباد
 
ای دوستان که درصف اول نشسته‎اید!
اینک شما و عهد عظیمی که بسته‎اید 
 
ناگفته ماند حرف بلندی که روشن است
  ایمان مدافع است که این خاک، ایمن است 
 
این آتش فتاده به دنیا گواه ماست
جان مدافعان حرم جان‎پناه ماست
 
بنگر به شور و شوق جوانان به شهرها 
جام شهادتی زده بر جام زهرها 
 
با برق تیغ٬ هیبت شب را شکسته ایم 
حاشا که بشنود کسی از پا نشسته ایم
 
ما راسر قمار به دین و وطن مباد
ما را سر معامله با اهرمن مباد
 
چشم طمع به چشمه خورشید بسته اند
.. دیگر بس است هرچه که پیمان شکسته اند 
 
 این خیرگی به کوریشان ختم می شود 
 این تیرگی به صبح امان ختم می شود
 
این دست دوستی که دراز است سویمان 
 دست دسیسه است از این قوم، بی گمان 
 
در راه عشق تکیه به خود کی کنیم ما؟ 
تکراراشتباه احد کی کنیم ما؟
 
شمشیر از نیام، چو رهبر کشیده ایم
فریاد فتح،از دل سنگر کشیده ایم
 
 
 
"عید است و آخر گل و یاران در انتظار"
عید است و عید نیست مرا غیر روی یار
 
"دل بر گرفته بودم از ایام گل ولی
کاری بکرد همت پاکان روزه دار"
 
عید است،عید ماه خدا،ماه رحمت است
عید است و عید در نظر ما شهادت است
 
روی شهید، معنی عید است شک مکن
این عید مادران شهید است شک نکن
 
عید است ،عید زنده شدن، عید انتخاب
این عید همسران صبور یست چون رباب
 
عید است و کاش طاعت ما هم شود قبول
ما تشنه حسین شماییم یا رسول
 
ما را دوباره رخصت کرببلا دهید
این عید هم برات زیارت به ما دهید
 
غزل مثنوی که توسط آقایان علی‎محمد مودب، محمدمهدی سیار، میلاد عرفان‎پور و محمد قائمی‎راد سروده شده پیش از خطبۀ نماز عید فطر توسط میثم مطیعی اجرا شد
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۲۱:۳۹
سیامکِ ...
۱۶
تیر ۹۵


بعد از عجب شیر، اصفهان و سنندج، تبریز چهارمین شهر خدمتی من خواهد بود

انتقالی ام به تبریز مبارک!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۵ ، ۲۰:۰۴
سیامکِ ...
۰۴
تیر ۹۵

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۷:۲۰
سیامکِ ...