بنفش

بنفش
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ شهریور ۹۵، ۱۵:۵۲ - ...
    (-:
۲۶
شهریور ۹۵


من

چند روز پیش

پادگان ارتش تبریز

در حال تمرین رژه 31 شهریور

 

+ که البته این رژه برای گردان ما حذف شد  و ما تا دو روز آینده عازم صحرا خواهیم شد برای مدت 15 الی 20 روز به هدف برگزاری آزمایش گردان.

+دعایمان کنید در این اردوی سخت.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۵۴
سیامکِ ...
۲۴
شهریور ۹۵
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۵۴
سیامکِ ...
۲۴
شهریور ۹۵

جزئیات همه ی کسانی که برایم مهم اند، مهم است. می خواهم وقتی که روزی، ساعتی یا دقیقه ای پیشش نیستم، همه چیز را جز به جز بپرسم تا برایم تعریف کند. انتظار دارم از من هم بپرسند، دوست دارم تعریف کنم ولی کسی نمی پرسد....خیلی چیز تعریف کردنی دارم...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۸
سیامکِ ...
۲۴
شهریور ۹۵

یک روزحسرت خواهی خورد
روزی که در کنار دیگری…
با فکر کردن به من…
آرام می شوی…

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۱۸
سیامکِ ...
۲۴
شهریور ۹۵

به همه چیز عادت می کنیم

به داشته ها و نداشته هایمان

خیلی طول نمی کشد که

جلوی آینه زل بزنی به خودت

موهایت را کنار بزنی

و با خودت بگویی

اصلا مگر داشتی اش

مگر از اول بود ؟!

که بودن و نبودنش مهم باشد …

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۱۸
سیامکِ ...
۱۶
شهریور ۹۵

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۱۶
سیامکِ ...
۱۱
شهریور ۹۵

زندگی از هر چیز دیگری قوی‌تر است. باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آنقدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. 

باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد. چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ 

و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۳
سیامکِ ...
۰۷
شهریور ۹۵

بعد از جدایی ها،اگر پای نفرتی وسط نباشد، می‌شود برگشت.
می‌شود ماندنی شد.
می‌شود از گذشته‌ها، گذشت.
می‌شود به جای کافه گردی و سفارش آن همیشگی‌ها، به دل کوه و جنگل و کویر زد و خاطره ساخت.
چند روزی بدون تکنولوژی و تلفن و تلگرام و حرف‌های مجازی، انسان اولیه شد و برهنه به رودخانه زد.
می‌شود رفت گوشه‌ای از طبیعت خدا و بساط پیک‌نیک را پهن کرد.
بدون فرش و حصیر.
می‌شود گندمزاری دست نخورده را بستر قرار داد، خوشه های زرد گندمش را ساقدوش فرض کرد و خاطره ساخت.
خدا را چه دیدی.
شاید باران گرفت و تمام کینه و غصه‌ی روزهای قبل را شست.
می‌شود زبانزد عاشق های دنیا شد.
می‌شود خندید، بی مؤاخذه،بی تصاحب.

می‌شود چند روزی را احترام گذاشت و خوب بود و فقط خاطره ساخت.
می‌شود برای ماندنی شدن، حرف های خوب زد.
خنده ها، شیطنت ها، خاص بودن ها می‌چسبند به تنه‌ی رابطه و ریشه محکم می کنند.
می شود چند روزی را به حال دل فکر کرد و نفس کشید.
حالِ دل که خوب باشد، حالِ رابطه هم خوب می‌شود.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۸
سیامکِ ...
۰۷
شهریور ۹۵

:

شهریور عاشق اناربود
اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد
آخر انار شاهزاده‌ی باغ بود
تاج انار کجا و شهریور کجا؟!
انار اما فهمیده بود،
می‌خواست بگوید او هم عاشق شهریور است
اما هر بار تا می‌رسید، فرصت شهریور تمام می‌شد
نه شهریور به انار می‌رسید
و نه انار می‌توانست شهریور را ببیند
دانه‌های دلش خون شد و ترک برداشت
سال هاست انار سرخ است
سرخ از داغی وتندی عشق...
و قرن هاست شهریور بوی پاییز می‌دهد.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۱۷
سیامکِ ...
۳۱
مرداد ۹۵

:tulip::tulip::tulip:
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺪﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﺸﻮﻧﺪ ﺑﺮﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ!

ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ می شوند ﺗﺎ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻨﻨﺪ...

کاﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﻗﻨﺪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ، ﭼﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﮑﻨﻨﺪ، ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۶
سیامکِ ...
۲۷
مرداد ۹۵

کاش دو قلب داشتم
دو قلبی عاشقِ تو می‌شدم
یکی برایِ آن‌که بزنی
بشکنی..
بروی
یکی را ببری
که دلَ‌ت نگیرد
دل‌تنگ نشوی...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۶
سیامکِ ...
۲۴
مرداد ۹۵

اگر خریدنی بود می خریدم!

برای مادر؛ کمی جوانی

برای پدر؛ عمر دوباره
و برای خودم؛
خنده های کودکی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۰۵
سیامکِ ...
۲۳
مرداد ۹۵

اگه خاطر کسیو نتونستی
از خاطرات پاک کنی ..
بدون که همیشه توو خاطرشی..!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۸
سیامکِ ...
۱۸
مرداد ۹۵

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۲۷
سیامکِ ...
۱۷
مرداد ۹۵

می شود انقدر تلخ نباشی؟
مگر چه می خواهد از تو؟
روزی یک وعده صبح بخیر گفتن چقدر از وقتت را می گیرد؟
یک شاخه گل هدیه خریدن چقدر از سرمایه ات کم می کند؟
یک دوستت دارم بگو،
باور کن این غروری که سنگش را با افتخار به سینه میزنی،
لذیذتر از دیدن لبخند کسی که تو را عاشقانه می پرستد نیست...
این غرور فقط ما را تنها تر می کند.
یعنی بیشتر از این می خواهی تنها شوی؟
بگذار وقتی گوشی اش را نگاه میکند،
تماس های از دست رفته ی تو را ببیند،
دلش ضعف برود،
مثل بچه ها بالا و پایین بپرد،
کیف کند که تماس از دست رفت ولی رابطه از دست نرفته.
رابطه ای که هرچند از نظر تو دوست داشتن ساده ای باشد،
اما برای او، تمام زندگیست.
می شود انقدر تلخ نباشی؟
مثلا جمعه ها دم غروب تنهایش نگذاری.
مگر سه چهار تا خیابان قدم زدن چقدر خسته ات می کند؟
می توانی هفته ای یکبار،
بی خبر جلوی دانشگاه منتظرش بمانی.
ولی نمی توانی بفهمی که وقتی می فهمد
برنامه کلاس هایش را از حفظی،
انگار دنیا را به او دادی.
تا به حال چند بار آرزو کرده ای که دنیا مال تو باشد؟
خب حالا که خودت دنیای کس دیگری شده ای،
چرا خساست به خرج می دهی
و این خود لعنتی را از او دریغ می کنی؟
ساعت ها، روزها، هفته ها،
بدون آنکه خبری از او بگیری

با خیال آسوده
و با حسی فاتحانه به زندگی ادامه می دهی،
بی خبر از آنکه که فکر کردن به تو،
آنقدر ذهنش را مشغول کرده
که نه می تواند کتابی بخواند،
نه گردش برود، نه خواب راحتی بکند،
و نه حتی یک لحظه از ته دل بخندد.
لعنتی،
لا اقل یک ذره انصاف داشته باش
و کمی به او فکر کن.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۰
سیامکِ ...
۱۷
مرداد ۹۵

ﺣﺮﻑ ﺩﻟـــﺖ ﺭﺍ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺰﻥ
ﺍﮔﺮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮔﻔﺘﯽ ...

ﺍﺳﻤﺶ " ﺣـــﺮﻑ ﺩﻝ" ﺍﺳﺖ...
ﺍﮔﺮ ﻧﮕﻔﺘـــﯽ...

ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯽ ﺷـﻮﺩ...
"ﺩﺭدِ" ﺩﻟـــﺖ ....!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۹
سیامکِ ...
۱۷
مرداد ۹۵

میانِ لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رخت
اندام زنی پیداست
که تمام زنانگیش
درچمدان عروسیش جا ماند
و بی هیچ بوسه ای
خسته از شب های تکراری
هر صبح به بیداری رسید,
در آشپزخانه ای تب دار
آرزوهایش ته گرفت
و قُل قُلِ کتری
عاشقانه ترین ملودی اش شد
موهایش در تشنگی پژمرد
و دریک تشت پر از کَف و تنهایی
چنگ می زد به دلش
یقه چرکی که بوی غریبه میداد..
و هرشب با لبخند, منتظر غریبه ای می ماند
که اسمش در شناسنامه اش بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۰
سیامکِ ...
۱۱
مرداد ۹۵


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۱
سیامکِ ...
۱۰
مرداد ۹۵

تو را

چه کسی اسرافت می کند

در حالی که من

به ذره ذره تو

محتاجم ....
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۰
سیامکِ ...
۱۰
مرداد ۹۵

«ﻗﺎﻟﯽ» ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ «ﺯﻧﺪﮔﯽ»
ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽﺑﺎفی
ﻭ ﻣﻦ ﻣﯽﺑﺎﻓﻢ
ﻭ ﺍﻭ ﻣﯽﺑﺎﻓـﺪ،
ﻣﯽﺑﺎﻓﯿﻢ ﻭ ﻧﻘـﺶ ﻣﯽﺯﻧﯿﻢ …

ﺩﺍﺭِ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺧُـﺪﺍ ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﺮﺩ،
ﻫﺮ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ ﮔﺮﻩﺍﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺯﺩ ﻭ ﺭنگی ﻭ ﻃﺮﺣﯽ،
ﺁﻣﯿﺰﻩ‌ﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﻧﺎﺯیبا،
ﺳﺎﯾﻪ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﺛـﻮﺍﺏ ...

ﮔﺮﻩ ﺗـﻮ ﻫﻢ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ،
ﻃﺮﺡ ﻭ نقشت ﻧﯿﺰ …
ﻭ ﻫـﺰﺍﺭﻫﺎ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﺑﺮ ﻓﺮﺷﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺯﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﮔﻮﺷﻪ‌ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺑﺎﻓﺘﻪ‌ﺍﯼ!

ﮐـﺎﺵ ﮔﻮﺷﻪ‌ﺍی ﺭﺍ ﮐﻪ «ﺳﻬـﻢ» ﺗﻮﺳﺖ،
«ﺯﯾﺒـﺎﺗﺮ ﺑﺒﺎﻓﯽ» ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۶
سیامکِ ...